سال نو مبارک.

+نوشته شده در ۱۳۸۸/۱/٤ساعت۱٢:٠٠ ‎ب.ظتوسط ثمر راد | نظرات ()
 

 تا کنکور فقط ٣روز دیگه....

 بابت درسهایی که نخوندم و تلاشهایی که نکردم،عذاب

 وجدان دارم...

 هر چی خدا بخواد همون میشه....زندگی هنوز جاریه...

 مثل خون تو رگهای من...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/٢٢ساعت٦:٢٥ ‎ب.ظتوسط ثمر راد | نظرات ()
 

 سلام

 دلم می خواست این وبلاگو نگه دارم و توش ننویسم و با خبر فارغ

 التحصیلی افتتاحش کنم.اما اتفاقی که واسم افتاد،انقدر منو تکون داد

  که نتونستم صبر کنم...

 دقیقا سه روز و چند ساعت پیش ،من تصادف کردم..به همین راحتی..

 یه ماشین اومد و منو پرت کرد....

 خوب تا اینجاش یه اتفاقه و میتونست واسه هر کسی بیفته،اما...

 لحظه ای که ماشین بهم خورد،شاید در عرض کمتر از یک صدم

 ثانیه،احساس کردم تو آغوش خدا هستم....

 از اون روز با یاداوری تصادف ناخودآگاه لبخند میشینه رو لبم....

 خدا دوباره به من فرصت داد...این یعنی یه شروع دوباره...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٩ساعت۱۱:۳٧ ‎ق.ظتوسط ثمر راد | نظرات ()
 

تا کنکور ده دوازده روز بیشتر باقی نمونده...البته برای کسی مثل من که هیچی نخونده شرکت تو کنکور یه جوری از سر باز کردنه...شرکت کردن واسه خالی نبودن عریضه!!!الان برام مهمترین کار اینه که پایان نامه ام رو به یه جاهایی برسونم...

از صبح که دانشکده بودم وهی از اینور به اونور میدویدم..تازه دو و نیم رسیدم خوابگاه و تونستم یه چیزی واسه ناهار بخورم.هنوز لقمه آخر پایین نرفته بود که دوستم اومد.این دوستمو که بعدا راجبش بیشتر صحبت میکنم فعلا با اسم "ر" داشته باشید.چون هنوز نمیدونم راضی هست اسمشو بیارم تو وبلاگم یا نه؟باید ازش بپرسم...

خلاصه "ر"اومد وبعد از اینکه  کلی واسه همدیگه غرغر کردیم که چرا کارامون پیش نمیره و ....،منو دعوت کرد بریم بیرون یه چیزی با هم بخوریم...

موقع برگشتن،نم نم بارونی که میزد وسوسه ام کرد که پیاده برگردم خوابگاه...

روحم تازه شد..خدا نصیب همه بکنه این بارونای گاه و بیگاه رو..برای من که واقعا مفید بود..

یادم اومد که چقدر برنامه دارم برای آینده ام و توی این راه هم هیچ حوره نباید کم بیارم..یادم اومد که هرجا باشم،توی هر موقعیتی که باشم،خدا همیشه با منه...پس دلیلی نداره بترسم...

پ.ن.ترس من از آینده مبهم،ورود به بازار کار،وارد شدن جدی به دنیای کسب و کار آدم بزرگا با همه ی حساب کتابها و سود و زیانهاش،و هزار و یک چیز دیگه اس..

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱٢ساعت۸:٤٥ ‎ب.ظتوسط ثمر راد | نظرات ()
 

 سلام.

 این اولین و تنها وبلاگی نیست که من دارم.وبلاگهای زیادی داشتم و

  دارم.اما این یکی با بقیه فرق داره....

 این وبلاگ رو وقتی باز کردم که فصل جدیدی در زندگیم آغاز شد...

 من به تازگی فارغ التحصیل شدم..

 شاید چیز معمولی و ساده ای به نظر بیاد،اما برای من یعنی فصل

 جدیدی در زندگی...

 فصل جدیدی که امیدوارم ومیخوام سرآغاز زندگی دوباره من باشه...

 

+نوشته شده در ۱۳۸٧/۱۱/۱۱ساعت٩:۳٢ ‎ب.ظتوسط ثمر راد | نظرات ()